وقتی می بینی یکی ، راهی رو که تو دو سال توش بودی رو ، تازه داره تجربه می کنه ، چه کار می کنی ؟؟؟ وقتی می دونی که رابطه ای رو که شروع کرده ، از پایه اشتباهه ، با خودت می گی باید دستشو بگیرم ، باید نجاتش بدم !!! شروع می کنی به نصیحت ... و می گی چیزی رو که داری ، کم کم به طرف مقابلت ارائه بده ، و دقیقا ، چند روز بعد ، همون اشتباهی رو تو کردی ، دوباره مرتکب می شه ... می خوای دستتو دراز کنی ، بگی تو اونی هستی ، که من دو سال پیش بودم ... خون دل خوردی تا به این جا برسی ، اشک ریختی ، از همه چیزت زدی ، چیزهایی رو که داشتی از دست دادی ، و اون ، وایساده که مثل تو استارت بزنه ... وااااااااااای ... چقدر مونده که بفهمه ... دو سال ... دوسال اشک مونده ، دو سال زندگی مونده ، دو سال سرخوردگی ، فحش شنیدن ، تحقیر شدن ، دو سال مونده تا بی همه چیز ، بیاد و وایسه تو جایگاه تو ! تو هنوزم نمی تونی از اون رابطه دل بکنی ، هنوز نمی تونی فراموشش کنی ، هنوز نمی تونی بی خیالش بشی ، بعد از اون می خوای ، تو اوج وابستگی ، همه چیزو ول کنه ، که نشه مثل تو ... مگه زندگی جز تجربه کردن نیست ؟ اون اومده که تجربه کنه ، اومده که خودش بفهمه ، حتی اگر براش به اندازه ی همه ی عمرش تاوان بده ! چرا تلاش می کنی که بهش بفهمونی ؟ بذار خودش می فهمه ، بذار خودش دل بکنه ... تو هم همین جوری ازش جدا شدی ، یه روز صبح ، بیدار شدی و دیدی که دیگه اون جوری که همیشه دوستش داشتی ، برات مهم نیست ... و الان ، هنوز اون توی زندگی تو هست ، ولی نه مثل سابق ... اون دیگه با تو راه نمی ره ، با تو غذا نمی خوره ، با تو درس نمی خونه ... تو تنهایی ، و داری با یه ذهن باز ، این کارو انجام می دی ... قدر این آزادی تو بدون ، تو این روزگار لعنتی !!!
فروغ می گه :
من از تو می مردم / اما تو زندگانی من بودی / تو با من می رفتی / تو در من می خواندی /وقتی که من خیابانها را / بی هیچ مقصدی می پیمودم / تو با من می رفتی / تو در من می خواندی
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را / به صبح پنجره دعوت می کردی / وقتی که شب مکرر میشد / وقتی که شب تمام نمیشد / تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را / به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما / تو با چراغهایت می آمدی / وقتی که بچه ها می رفتند / و خوشه های اقاقی می خوابیدند / و من در آینه تنها می ماندم/ تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی / تو چشمهایت را می بخشیدی / تو مهربانیت را می بخشیدی / وقتی که من گرسنه بودم / تو زندگانیت را می بخشیدی / تو مثل نور سخی بودی / تو لاله ها را میچیدی / و گیسوانم را می پوشاندی / وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند /تو لاله ها را می چیدی
تو گونه هایت را می چسباندی / به اضطراب پس*تان *هایم / وقتی که من دیگر / چیزی نداشتم که بگویم / تو گونه هایت را می چسباندی / به اضطراب پس*تان*هایم / و گوش می دادی / به خون من که ناله کنان می رفت / و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی/ اما مرا نمی دیدی
هنر ... هنر چیزیه که می تونه ذهن تو رو تغییر بده ، باید و نباید هایی رو که
توی زندگیت داشتی ، می تونی عوض کنی ...
برام غیر قابل تصور بود . رابطه ی جنس مذکر با جنس مذکر ... خلاف غریزه ، خلاف
شرع ، خلاف عرف ، خلاف همه چیز ...
تا این که از Heath Ledger
، بازیگر نقش ژوکر ، خوشم اومد ... و یک نفر بهم گفت که فیلم Brokeback
Mountain رو ببینم که
توش بازی کرده ...
اول فیلم خیلی عادی بود . دوتا پسر که برای چوپانی یه گله ی بزرگ گوسفند
استخدام می شن تا گله رو ببرن بالای کوهستان ... و اون جا تنهایی از این گله
مراقبت کنن ... صحنه های طبیعت کوهستانش فوق العاده بود ... جوری که آرزو می کردی
تو هم اون جا باشی ... ولی یه شب ، یکی از این پسرا (جک Jake Gyllenhaal )، از اون یکی ( انیس یا همون Heath
Ledger ) می خواد که ...
و همین طوری رابطه شون شکل می گیره ...
انیس از این کار خوشش نمیومده ولی تنهایی و ...
بی خیال ... وقتی که رئیسشون سرزده میاد و از دور می بینه که اینا دارن چی کار
می کنن ، تصمیم می گیره اخراجشون کنه ... و " انیس " از این موضوع
ناراحت می شه ... " جک " برای این که حالش خوب بشه ، باهاش شوخی می کنه
و سر همین شوخی ، بینی " انیس " خون میاد ... و لباسش خونی می شه ...
بعد از این که گله رو می برن پایین کوهستان ، از هم جدا می شن ...
و تازه این جاست که معلوم می شه که " انیس " هم از جک خوشش میومده
... نمی دونم اسکار بهترین بازیگر مرد سال 2005 به کی و برای بازی تو کدوم فیلم
بود ، ولی این صحنه از بازی Heath Ledger واقعا ستودنی بود ...
بهتره اگر کسی می خواد فیلمو ببینه ، آخرش رو ندونه ... و من برای همین تا آخر
فیلم رو تعریف نمی کنم ...
ولی الان می فهمم که نباید راجع به هر کسی قضاوت کرد ، نباید گفت که کاری
مطلقا خوبه یا بد ... چون ما خودمون توی اون موقعیت نیستیم ... نمی دونم . بعد از
دیدن این فیلم ، با این که نشون می داد این کارا آخر عاقبت نداره ، ولی به شدت دلم
برای این قشر سوخت که همه در موردشون قضاوت می کنن ، ولی نمی دونن واقعا چی بهشون
می گذره ...
و بیشتر از همه دلم برای Heath Ledger سوخت ... چون همین سال گذشته ، به خاطر بازی توی فیلم Dark
Knight ، دچار ناراحتی
اعصاب شد و یه شب که قرص آرامبخش زیاد مصرف کرده بود ، فوت کرد ...
روحش شاد و یادش گرامی ...
* اگر فیلم رو دیدین و خوشتون نیومد ، می تونید از موسیقی زیبا و صحنه های زیباترش
لذت ببرید ...
این وبلاگ سینمایی نیست ها ، مشغولیات ذهن منه ، که این چند وقته دور و بر Heath Ledger می گرده !!!!
* راستی ... بعد از این فیلم هم Heath Ledgerبا بازیگری که توی فیلم زنش بوده ، ازدواج کرده ... ( اینو وقتی برای عکس سرچ می کردم ، فهمیدم !!! )

عاشق دنیای
خوابم . بعد از اون حرفایی که دایی زد ف در مورد زندگی ، بیشتر می خوابم ، تا روحم
یادش نره که کجاست ...
عاشق اتفاقات
محال خوابم ... چی شده این چند وقته این همه خوابای مذهبی می بینم ؟؟؟ خواب کعبه ،
خواب حمله کردن به حاجی ها ... امروز هم همین طور ... خواب کعبه دیدم ... و خواب
یه نفر که خیلی دلم براش تنگ شده بود ... توی خواب منو به اسم کوچیکم صدا می کرد
... برای من مث رویا بود . فکر نمی کردم حتی منو یادش باشه ، ولی هم یادش بود ، هم
منو به اسم کوچیکم صدا می کرد ... آآآآآآه که کاش از خواب بیدار نمی شدم ... همه ی
آدمای دور و برمون داشتن توی حرفامون دخالت می کردن ... الان اون قدر دلم براش تنگ
شده که حاضرم توی تاکسی باشم و اون در حال رد شدن از خیابون و من یه نگاه ببینمش
...
اه که چقدر
احساساتی ام . از خودم بدم میاد ....
"
آقای میم " گیر داده که رابطه ای رو که نداریم ، تموم کنیم ... نمی دونم
دنبال چی می گرده ... منم گفتم قبول ... معذرت خواهی کرد برای تهمت هاش ، برای
حرفاش ، حلالیت خواست ، که حلالش کردم ...
"
آقای الف " هم که چند روزی نیست . من هم فقط گاهی یه اس ام اس دادم و همین
...
فعلا با
تنهایی و خوابهام دارم حال می کنم ...
یه روز که از خواب بیدار می شی ، می بینی همه چیز عوض شده ... شاید شدی مثل
چند سال پیش ... دیگه کسی برات مهم نیست ...
می تونی صبح بیدار بشی ، و فقط به صبحونه ای که می خوای بخوری فکر کنی ، بدون
این که اون توی ذهنت قدم بزنه ، فکر این که چی می خوره ، امروز چی کار می کنه ،
کجا می ره ، یا این که هنوز خوابه یا بیدار ...
می تونی کتاب بخونی ، از همین رمانای مزخرف عشق و عاشقی ، پسر پولدار و دختر
گدا ، دختر پولدار و پسر گدا ، کلا شاهزاده و گدا ... می تونی راحت به خوندنت
ادامه بدی ، بدون این که خودتو جای قهرمان داستان بذاری و وقتی رسیدی به عشقت ، یه
لبخند بزرگ روی لبهات نَشینه ... اون وقته که موقع وصال قهرمانا ، با اون اسمای
معمولی ترشون ، می تونی پوزخند بزنی و بگی : اینا همش تو کتاباست ...
می تونی فیلم ببینی ، چند ساعت پشت سر هم تو روزای کوتاه پاییز بخوابی ، وقتی
که بیدار بشی ، نگران این نباشی که چند بار بهت زنگ زده و نگرانت شده ...
دیگه لازم نیست شبا بهش شب بخیر بگی ، دیگه لازم نیست برای دوریش گریه کنی ،
دیگه لازم نیست خودتو بچلونی تا بتونی یه SMS عشقولی از خودت در کنی ...
می تونی شبا ، تا هر وقت می خوای ، با خانواده ات بیرون بمونی ، چون دیگه نمی
خوای بیای اینترنت ، یا بهت زنگ بزنه ، یا بهت زنگ بزنه ...
دیگه لازم نیست همیشه نگران قبض تلفنتون باشی ، نمی خواد هر دو سه روز یه بار
برای خطت اعتبار بگیری ، می تونی بری و قدم بزنی ، بدون این که بخوای براش توضیح
بدی که برای چی دلت گرفته بوده و با کسی نرفته بودی و فقط رفتی که یه کم دلت باز
بشه ...
اون روز صبح ، یادت می افته که اینا همه حق تو بوده ، ولی خودت بودی که از
خودت گرفتیش ...
با خودت عهد می کنی که یه بار دیگه ، اگه یه کس دیگه اومد توی زندگیت ، نذاری اون قدر پاشو از گلیمش فراتر بذاره ، که بخواد
اختیاری رو ازت سلب کنه ...
با خودت قرار می ذاری که این بار ، اگه کسی اومد ، خودت باشی ، نه اون چیزی که
اون می خواد ، بشی ...
با خودت می گی : کاش حالاحالاها نیاد ، چون همین طوری راحت ترم ...
شب :
خسته ام .
به زور خودمو تا ساعت 9 شب بیدار نگه می دارم . همه ی بدنم درد می کنه که می رم
توی رختخواب ... مامان هی داد می زنه : بیاااااااااااااا... شااااااااااام ... می
دونم اگه نرم همچنان به داد زدن ادامه می ده . می رم . زرشک پلو با مرغ می ذاره
جلوم ... می خورم و باز می رم توی رختخواب
... داداشی توی اتاقم داره با کامپیوتر کار می کنه ... نزدیکای ساعت 2 از تشنگی از
خواب می پرم ... هر کاری می کنم باز خوابم نمی بره ... هندزفری رو می ذارم تو گوشم
و می ذارم روی موج رادیو فرهنگ ... " روایت شب " یه رمان جذابو روخونی
می کنه و نمی تونم مژه به هم بزنم ... تا تموم می شه و می خوام بخوابم ، اعلام می
کنه تکرار" نمایش امروز " اسمش " مسخ " هست ... نوشته ی کافکا
...می ترسم ... یکی از گوشی های هنزفری رو می دم به داداشی ، اون گوش می ده ولی وسطش
خوابش می بره ... من اما مژه هم نمی زنم ...
فردا ظهر :
از دانشگاه
اومدم ... زنگ می زنم از روابط عمومی صدا و سیما بپرسم که نمایش امروز چه ساعتی
پخش می شه ... یه شماره بهم می دن . وقتی زنگ می زنم ، فکر می کنن از خود سازمان زنگ
زدم ... کی زنگ می زنه ساعت پخش یه برنامه ی رادیویی رو ، اونم رادیو فرهنگو ف از سازمان
بپرسه جز یه بیکاری مث من ؟؟؟ بالاخره می فهمم نیم ساعت پیش پخش شده ... پکر میام رو
تخت و به داداشی می گم : حیف شد ... مجبورم تا 3 شب بیدار بشینم ... می گه : من کتاب
" مسخ " رو دارم ها ... می خوای برو بیار بخون ... می رم سر کتابخونه ...
تا وقتی بخوابم ، نصف داستانو خوندم ...
توی خواب :
خواب می بینم
محکوم به مرگم ... یه مرگ دردناک ( خورده شدن توسط یه حیوون )، یا یه مرگ انتخاب شده
... خودم انتخاب می کنم که بمیرم ... عین فیلمای گانگستری ، نمی دونم اسلحه از کجام
میارم ... دلم نمیاد خودمو بکشم ... داداشی از زیر قرآن ردم می کنه ، کمکم می کنه که
اشهدمو بخونم ... اون جا هم می خندم و مسخره بازی درمیارم ... بهش می گم : به جام
نماز بخونین ... توی خواب ف انگار که می دونم خوابم ، زیاد اهمیت نمی دم .. اما یه
لحظه ، یه شکی میاد سراغم : نکنه واقعا بمیرم ... با خودم می گم حق انتخابی ندارم
... هر چه باداباد ... سردی اسلحه رو روی سرم حس می کنم ... داداشی شلیک می کنه ،
خان داداش میاد ببینه زنده ام یا مرده ، می گه : این که داره نفس می کشه ... سرمو بلند
می کنم ... توی خواب انگار ، داداشی بلد نبوده اسلحه رو درست تنظیم کنه ، تا میاد
دوباره اسلحه رو آماده کنه ، صدای مامان میاد : ... ( این جا اسممو کش دار صدا می کنه
) بیا کمک من کن ، یه کم این جا رو مرتب کن ....
بیدار می شم
... کتاب کافکا هنوز پهلومه .... می خونم که سر گریگور بیچاره چی میاد ...
می رم کمک مامان
، در حالی که هنوز صدای خودم تو گوشمه : به جام نماز بخونین ...
خیلی وقته که اون کک مکی که دلم می خواد نیستم ... سر مامانم داد می زنم ، از
برادرم بهانه می گیرم ، وقتی یه کاری ازم می خواد ، بهش می گم باید ازم خواهش کنه
و شدم یه پا از خود راضی ... یه از خود راضی تمام عیار ... از همه چی زود خسته می
شم ، حتی حوصله ی خودم رو هم ندارم ...
* " آقای میم " هم این وسط مزید بر علت شده و هی یه کاری می کنه
اعصابم به هم بریزه و امروز حتی تهدیدم کرد که آبرومو می بره ... منم که ترسو ، باورم
شده بود . حالا با خودم فکر نمی کردم که این چه جوری می خواد آبروی منو ببره ؟؟؟
* چند روز پیش همه ی اعضای خانواده برای بله برون یکی دیگه از اعضای خانواده رفته
بودن ، مادربزرگم می گه : اینا " عاشق دل خسته " ی هم بودن ... با خودم می
گم : اونی که لایق عشق نیست ، فقط منم ؟؟؟
* یه فیلم دیدم ، Annie Hall ، که Woody Allen ساخته بودش ، حکایت من و " آقای میم " بود ... اولش
" آقای میم " تو اوج بود و بعد از آشنایی مون ، من رشد می کردم و "
آقای میم " پسرفت می کرد ... حتی چند تا از صحنه هاش دقیقا زندگی خودمون بود ...
این که بدون هیچ دلخوری از هم جدا شدن و شب آنی رفت خونه ی خودش ولی زنگ زد به اقاهه
و گفت که پاشو بیا ... من یه مشکلی دارم ... مرده رفت و دید که آنی می گه : توی
حموم خونه ام عنکبوت هست ... نمی تونم بکشمش ... جالب این جاست که اول فیلم همین
آنی خرچنگ زنده رو با دست نگه داشته بود ... این یعنی بهانه گیری های الکی ... مث
من که الکی بهانه می گرفتم و " آقای میم " رو مجبور می کردم که زنگ بزنه
خونه مون ...
* " آقای الف " هم این روزا بدجوری سرش شلوغه و می خواد چند روز
دیگه دفترشو تحویل بده ... برای همین باید کاراشو به یه جایی برسونه ... گفت می
خواد ماشین بخره ... این جوری خوب می شه ... شاید گاهی بریم بیرون بگردم ... گفتم
ها " شاید ! " گفتم من ماشین شاسی بلند دوست دارم !!! بهش می گم برو
کامیون بخر !!!
* نمی دونم چرا هر کاری می کنم ، نمی تونم مث اولا بنویسم ...
این روزای
کوتاه ، که زود شب می شه ، فرصت خوبیه برای زندگی کردن ، برای لذت بردن ، برای
کارایی که یک سال تمام بیخود و بی جهت از انجام دادنشون سرباز زده بودم ، کارایی
که بیست و اندی سال بهشون عادت کرده بودم ، ولی به بهانه ی سرکار رفتن ، همه شون
رو کنار گذاشته بودم .... مثل همین وبلاگ نویسی ...
چرا این
طوری می شه ؟؟؟ یه مدت واسه دل خودت می نویسی و اون وقت ، بعد از یه مدت ، چند نفر
آدرس وبلاگتو پیدا می کنن ، کسایی که نمی خوای بهشون از زندگی خصوصی ات بگی ،
کسایی که وقتی چیزی ازت بدونن علیه ات استفاده می کنن ، اون وقت برای دل اونا می
نویسی ، یا می شی سراسر غم ، برای این که چیزی ندونن ، اصلا نمی نویسی ...
یه دوست
قدیمی ، وقتی تشویقم کرد که بنویسم تا سبک تر بشم ، دیدم بدک هم نیست ... چیزی نداشتم
که بگم ، ولی وقتی ککه کیبوردو. جلوم می ذارم ، مث یه ورق از یه دفتر ، شروع می کنم
نوشتن ، اون وقت دیگه نیازی نیست فکر کنم ، خودش میاد ... حرفایی که خیلی وقته که این
جا حبس شده ...
از بس از جو
وبلاگ نویسی فاصله گرفتم ، نمی دونم از کجا باید شروع کنم ...
از همین بعد
از ظهر ...
امروز بعد از
ظهر خونه ی مادربزرگم بودیم . خاله ی مادر بزرگ به رحمت ایزدی پیوسته بود ( اوا ، چه
جمله ی کتابی ای گفتم !!!! ) همه رفته بودیم اون جا ، تا بزرگترا برن مسجد و من بمونم
بچه ها رو نگه دارم ...
وقتی رفتن ،
دیدم خیلی حوصله ام سر رفته ... زنگ زدم به " آقای الف " . آقای الف یک
پسر بسیار جنتلمنه که برای ما فیلم هایی قشنگی جور می کنه که خودش همه رو دیده . برای
همین از فکر هر گونه رابطه ی عشقی باید بیاین بیرون ، رابطه ی ما صرفا هنریه ...
این "
آقای الف " به من صبح گفته بود که
عصری با هم بریم سینما ( همین طوری دور همی ، وگرنه بازم می گم ، رابطه ی ما عمرا
از نوع رابطه هایی که فکر می کنین نیست ) منم گفتم ما خونه ی مادربزرگه هستیم و
نمی شه ...
ولی عصری
که بهش زنگ زدم ، عین حیوان باوفایی ، پشیمون بودم ... بهش گفتم موندم بچه داری
... خندید و گفتم : بچه که می گم دوتا دختر اول دبیرستانی ان با یه پسر دوم
دبیرستانی و یه دونه بچه ی 5 ساله ... بعد گفتم اینا مث اون معمای مرغ و دونه و
روباهن ، که نباید با هم تنها باشن ، وگرنه همدیگه رو می خورن ...
همین جوری حرف
می زدیم که یه هو " آقای الف " گفت : برو الان مرغا روباهه رو می خورن ...
فهمیدم می خواد بره ...
همیشه خیلی
بی مقدمه خداحافظی می کنیم ... گفتم : باشه ... تو هم برو ... کجا می خوای بری ؟؟؟
که نامرد گفت که دوستش اومده دنبالش برن تپه لویزان .... گفتم الهی بری یخ بزنی که
گفت : تو هم بیا ... گفتم : نمی شه ... مرغا روباهه رو می خورن ...


